تبليغاتX
----- پاییز سبز

در پی آهوی عشق

یکشنبه دهم اردیبهشت 1391
 

در پي آهوي عشق صياد آواره شدم

تا كجا بايد دويد يارب؟! ببِچاره شدم

من عقابم ؛ شاه پر قله نشين بي شكست

نيشخند بچه آهويي به يكباره شدم

بال من بي سايه شدازبس كه افتادم به خاك

كنج خانه مرغ بي پرواز و بيگاره شدم

من كه از سي پاره ي قرآن نخواندم يك كلام

پرپر عشقم چنان كردي كه سي پاره شدم

صد هزار رحمت به تير نا صواب دشمنم

اندكي مرهم مداوا مي كند زخم تنم

تير بي احساس عشق تو نشست به قلب من

كارگرنيست هرچه مرهم من به اين زخم مي كنم

اين حواس و هوش من با تو چه آسان مي رود

پا به پاي سايه ات عمرم شتابان مي رود

 

 


نوشته شده در ساعت 20:10 توسط علی لینک ثابت

ناتوان

پنجشنبه سوم فروردین 1391

 

ناتوان گذشته ام ز کوچه‌ها

نیمه جان رسیده ام به نیمه راه

چون کلاغ خسته ای- در این غروب-

می‌برم به آشیان خود پناه

در گریز ازین زمان بی گذشت

در فغان، از این ملال بی زوال

رانده از بهشت عشق و آرزو

مانده ام همه غم و همه خیال

سر نهاده چون اسیر خسته جان

در کمند روزگار بدسرشت

رو نهفته چون ستارگان کور

در غبار کهکشان سرنوشت

می‌روم ز دیده‌ها نهان شوم

می‌روم که گریه در نهان کنم

یا مرا جدایی تو می‌کشد

یا ترا دوباره مهربان کنم

این زمان، نشسته بی تو، با خدا

آنکه با تو بود و با خدا نبود

می‌کند هوای گریه‌های تلخ

آن که خنده از لبش جدا نبود

بی تو من کجا روم؟ کجا روم؟

هستی من از تو مانده یادگار

من به پای خود به دامت آمدم

من مگر ز دست خود کنم فرار

تا لبم ، دگر نفس نمی‌رسد

ناله ام به گوش کس نمی‌رسد

می‌رسی به کام دل که بشنوی:

ناله ای از ین قفس نمی‌رسد

فریدون مشیری


نوشته شده در ساعت 14:27 توسط علی لینک ثابت

کبوتر با کبوتر

چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390
 

میان باز ها یک باز تنهاست

در اوج قله بی آواز تنهاست

                         کبوتـر با کبوتـر هم غریبست

                         کبوتر با کبوتر ،باز تنهاست


نوشته شده در ساعت 16:34 توسط علی لینک ثابت

برگرد بهار

یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390

هان ای بهار خسته که از راه های دور

موج صدای پای تو می آیدم به گوش

وز پشت بیشه های بلورین صبحدم

رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش

برگرد ای مسافر گمکرده راه خویش

ازنیمه راه خسته و لب تشنه بازگرد

اینجا میا... میا... توهم افسرده می شوی

برگرد ای بهار ! که در باغ های شهر

جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست

جزعقده های بسته ی یک رنج دیرپای

برشاخه های خشک درختان جوانه نیست

این شهر سرد یخ زده در بستر سکوت

جای تو ای مسافر آزرده پای! نیست

گل های آرزو همه افسرده و کبود

شاخ امیدها همه بی برگ و بی بر است

برگرد ازاین دیار که هنگام بازگشت

وقتی به سرزمین دگر رو نهی خموش

غیر از سرشک درد نبینی به ارمغان

در کوله بار ابر که افکنده ای به دوش

آنجا برو که لرزش هر شاخه گاه رقص

از خنده سپیده دمان گفت و گو کند

آنجا برو که جنبش موج نسیم و آب

جــان را پراز شمیـم گـل آرزو کنـد

           " محمدرضا شفیعی کدکنی"


نوشته شده در ساعت 20:15 توسط علی لینک ثابت

شعر ناب

سه شنبه ششم دی 1390
 

ناله من می تراود از درو دیوار آسمان

اما سراپا گوش و خاموش است!

همزبانی نیست تا گویم به زاری: ای دریغ

دیگرم مستی نمی بخشد شراب

جام من خالی شده ست از شعر ناب

ساز من : فریادهای بی جواب


نوشته شده در ساعت 17:45 توسط علی لینک ثابت

کوچ

دوشنبه چهاردهم آذر 1390
 

می شود صدای پای رفتنت را شنید !

از خش خش برگ ریزان در بهار

از تاپ تاپ این  دلهـــای بیقــرار

 

می شـود رد پای رفتنت را دیـد !

از این غم لرزان ، از این آه سوزان

که از بیم شماتت ، نهفته در نهان

از این پریشانی رخسار ، از این آشفتگی روان

از این همه خاک غم ، که ریخته بر سر آسمان

 

می شود طعم شور رفتنت را چشید !

از این اشکهای حزین ، که برگونه ریخته

از این بغض های سنگین ، که در گلو خفته

از این چهره های پرچین ، که در هم و گرفته

از این هوای غمگین ، که راه نفس را بسته

 

می شود غم رفتنت را فهمید !

از انتظار مرگ یک حباب

از نابهنگام مرگ یک شهاب

از مرگ تدریجی یک آفتاب

از چشم پر از شک ابر

از ضجه های پایان صبر

از این رفتن به جبر

با این همه غم با این پریشان حالی

سبز خواهد ماند ،یادت و آن جای خالی

سپردمت دست خدا و  لطف آن لایزالی


نوشته شده در ساعت 12:13 توسط علی لینک ثابت

انتظار

دوشنبه چهاردهم آذر 1390
 

در این کویر ملتهب و بارسنگین

با این لب خشک آتشین

میدانم قحطی آب است اینجا

 اماکاسه را به دست تو میسپارم

ولی قطره قطره نیست انتظارم

در طلب دریایم

من طالب سیرابم

زسوسوی ستاره بیزارم

چشم براه آفتابم


نوشته شده در ساعت 11:9 توسط علی لینک ثابت

خورشید

شنبه سی ام مهر 1390
 

گلهای اشکم از غیبت خورشید

پر میکند شیار گونه هایم

منم همچو بوتیمار بر لب دریایم

اما ترسم عاقبت حقیقت شد

دریایم خشکید

ستاره ام چکید

آسمانم ریخت

و خورشیدم سوخت!

 


نوشته شده در ساعت 20:36 توسط علی لینک ثابت

قدر

جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390
 

دل من آبی آسمانیست

قدر نهد محبت خورشید را

که به آن میدهد هستی

گهگهی هم ابری ، خسته و بارانیست

تا خنک کند دل زمین

که فرستاده خاشاک را هم

قدر نهد اینچنین

 


نوشته شده در ساعت 10:52 توسط علی لینک ثابت

خسته

جمعه یکم بهمن 1389
 

 دیگر شمع نخواهم شد!

برای این پروانه های کاغذی ،

این صورتک های مومیایی شده!

و برای این دلقک های دانشگاهی!


نوشته شده در ساعت 11:20 توسط علی لینک ثابت